نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٠٤ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
قصه آن شب
بچه مى گوید: «دوچرخه مى خوام!»
پدر مى گوید: «شاگرد اول بشو، بعدش!»
مادر مى گوید: «به بچه راستشو بگو!»
بچه بزرگ مى شود بدون دوچرخه.
تحصیلاتش را تمام مى کند بدون دوچرخه.
ازدواج مى کند بدون دوچرخه.
صاحب فرزند مى شود بدون دوچرخه.
بچه مى گوید: «دوچرخه مى خوام!»
بچه اى که حالا پدر شده مى گوید: «شاگرد اول بشو، بعدش!»
مادرى که قبلاً بچه بوده مى گوید: «به بچه راستشو بگو!»
پدر، دست به جیب شلوارش مى برد و آستر جیب را درمى آورد. مى گوید: «ندارم!»
مادر مى گوید: «جلوى بچه آبروریزى نکن!» پدر مى گوید: «گفتى راستشو بگو، گفتم!»
آن شب، بچه شام ندارد چون مادر قهر کرده است.
آن شب، بچه از هیچ کتابى قصه قبل از خوابش را نمى شنود چون پدر حوصله ندارد.
آن شب پدر، شبى را به یاد مى آورد که مادرش گفت: «راستشو بگو!» و پدر از خانه بیرون رفت تا در لاله زار به سینما برود؛ و مادر در خانه تک اتاقه اجاره اى شان تا صبح گریه کرد. آن شب، شبى از شب هاى زمستان بود. برف مى آمد. حیاط را برف پوشانده بود تا زانوهاى پدر؛ و نمى شد گفت تا صبح، چقدر بالا خواهد آمد. صبح، در آن خانه شش اتاقه - که هر اتاقش، اجاره خانواده اى بود - باز نمى شد. هیچ کس، سر کار نرفت.